سه شنبه 31 مرداد ماه سال 1385

 

همه عمرم را صرف کشتن کردم...

ثانیه ها... دقیقه ها... ساعت ها... روزها... سال ها...

احساسات

استعدادها

علاقه ها

آرزوهای دست یافتنی و نیافتنی... آنها را هم کشتم

تنها عشق مانده بود که اگر او را هم میافتم شاید...

...

اینجا آدم را به جرم کشتن اینها زندانی و اعدام نمی کنند...

اما...

من در دادگاه سرنوشت محکوم به تنهایی ابد شده ام

اینست حاصل عمر من...

کاش میشد فرو ریخت دیوارهای تنهایی را... کاش میشد فرار کرد ازین زندان...

کی میرسد موعد انقلاب درونی من...